« باش تا صبح دولتت بدمد »

در پسین روزهای فصل بهار، برگها در هجوم پاییزند
زردها روی شاخه می مانند ، سبزها روی خاک می ریزند
جای عِطر گل عقاقی و یاس ، بوی خون در فضای این شهر است
گویی احساس سربلندی و اوج ، با تمام درختها قهر است

از کف سنگفرش هر کوچه ، خون ناحق لاله را شستند
غافل از اینکه در تمامی شهر ، سروها جای لاله ها رستند
شب به شب روی شاخه هر سرو ، قمری و چلچله هم آواز است
بانگ الله اکبر از هر سو ، نغمه ساز است و نغمه پرداز است

هر دهانی که بوی گل می داد ، دوختندش به نوک سوزن ها
بوی گل شد گلاب و جاری گشت ، از دو چشم خمار سوسن ها
ناله پر شرار مرغ سحر ، معنی اش ارتداد و بی دینی است
در زمستان ذوق و اندیشه ، سبز بودن چه جرم سنگینی است؟!

ساقه هایی که سبزتر بودند ،سرخگشته به خاک غلتیدند
باقی ساقه ها از این ماتم ، برگهای سیاه پوشیدند
نخل را کنده بید می کارند ،  بید مجنون کجا ثمر بدهد
ای که بر روی ماه چنگ زدی ،  باش تا صبح دولتت بدمد

شاعر : سید محمد رضا عالی پیام

/ 0 نظر / 13 بازدید