« مـن بـا تـو مـی گويــم »

باور کن!  باور کن رفته ام. باور کن که تنها مانده ای. باور کن که بی «فاطمه» شده ای. اين را باور کن. بايد باور کنی و ميدانم که حق داری اگر نميتوانی باور کنی. من هم باور نکرده ام آنروز را که تو آمدی و در کنارم نشستی و گفتی که سلامت را جواب نميدهند و چقدر برايم سخت بود...

در دريای چشمهای طوفانيت غرق بودم و بغض گلويم را گرفته بود و در دل بارها سلام تو را جواب دادم تا بدانی هنوز هستم که دست مجروحم را به کمک دست ديگرم بالا بياورم و اشک از چشم تو پاک کنم. هنوز هستم که سرم را به زانو بگيری و درد دل کنی و من پهلويم درد بگيرد و رويم نشود با تو حرفی بزنم...

عـــــلی! امشب ديگر با تو ميگويم... ميگويم که شبها از درد خوابم نميبرد و حتی يکبار فرياد نزدم که مبادا از فريادم احساس غربت کنی و تنهايی ات بيشتر شود. ميدانی چرا اينقدر مرگ «فاطمه» ات به تأخير افتاد؟ به خاطر تو... بخاطر تويی که تنها شده ای. تويی که امشب زانوهايت تا شده اند و کنار قبر من نشسته ای و انگار فراموشت شده است که حسين خوابش نبرده است و تو تنهای تنها، همناله چاه و نخلستان. حق داری... حق داری که انگشتهايت را در خاکهای تازه قبری فرو کنی و بر آن چنگ بزنی... حق داری... و سلمان و ابوذر و مقداد حق دارند که ناله عـــــلی را بشنوند و ماه  حق دارد که چهره اش را بپوشاند و خاک قبرم را تاريک کند و نگذارد که کسی اشک تو را ببيند. حق داری... «حق» با تو است و تو با «حقی»...

تو جان «فاطمه» ای... تو هستی «فاطمه» ای... پسر عمو! آرامش «فاطمه» ای... گنج «فاطمه» ای... و من امشب چگونه بی تو بودن را تحمل کنم؟

گريه کن!  اما نه بر خود، که بر من. بر «فاطمه» که بی عـــــلی شده است. بر من که بی تو شده ام. عـــــلی من! يادت هست که تنها بوده ام؟ در کوچه بنی هاشم را ميگويم. آنروز تلخ را. ميدانم که يادت هست. هنوز دير زمانی نگذشته است. آنروز حتی سلمان و ابوذر و ديگران را هم به کمک نخواستم تا ثابت کنم که با پهلوی شکسته و با دست مجروح و صورت سيلی خورده هم نبايد دست از امام زمان کشيد. «تنها» دفاع کردم تا بدانند که در آن کوچه، يک نفر هم به کمک من و تو نيامد. و پوشاندم صورتم را از نگاه، و پهلوی مجروحم را از چشم زينب و اشکهايم را از حسن و حسين. حتی آن شب که ام کلثوم آرام کنارم آمد و صورتم را بوسيد، چشم باز نکردم و گذاشتم که فکر کند مادر را غافلگير کرده است...

اما... تو فهميدی. اين را از نگاهت دانستم. از زود به خانه آمدن و تا دير وقت بيدار ماندنت. از نگاههای نگرانت و از چشمهای عذرخواهت که اين همه را از خود ميديدی... اما اينها «از تو» نبود... «بخاطر تو بود»... ايندو با هم فرق دارند...

عـــــلی!  دلم ميخواهد تا صبح با تو حرف بزنم و درد دلم را بگويم. اما بايد بروی. حسين بهانه مرا گرفته است و زينبم کوچکتر از آنست که آرامش کند. برو... دست خدا و اشک «فاطمه» به همراهت... دل «فاطمه» به همراهت... عـــــلی من!   مهربان «فاطمه»!  خدانگهدار.

نويسنده :: گمنام

/ 24 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاس سپید

السلام عليک ايتها الصديقه الشهيده ...

حريم

السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده .. هنوز در هر غروب سرخی خونت را در شفق ديدگان اشکبار شيعيانت نظاره گريم .. ای ريحانه رسول .. کدامين خاک به وجود مطهرت عطر آگين است ...

منتظر...

یا لطیف... سلام . عالیه. خیلی قشنگ می نویسی. امیدوارم همچنان لطف حضرت حق شاملت بشه و بتونی در این جای کوچک بزرگ عرض ادب بکنی و همچنین خودم به من هم سر بزن .منتظرت هستم.

خبرگزاری حوزویان

اللهم انا نرغب اليک فی دولته کريمه تعزبها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله اميدوارم موفق باشی.

غريق

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد و آخر تابع له علی ذلک...مادر ياری دهد از آخر تابع نباشيم...‌ان شاء الله...به اميدظهور.درپناه حق؛موفق باشيد.التماس دعا.سلام بر اين نويسنده گمنام که جگر ما رو حسابی سوزوند.

منتظر

با سلام ... تو جان «فاطمه» ای... تو هستی «فاطمه» ای... پسر عمو! آرامش «فاطمه» ای... گنج «فاطمه» ای... و من امشب چگونه بی تو بودن را تحمل کنم؟ تا ظهور مهدی

محمد

می شنوی نجوای اول مظلوم عالم راَ نجوای او را که پیامبر چند روز قبل از وفاتش فرمود: من کنت مولا فهذا علی مولا... می شنوی نجوای فاتح خیبر را ... می شنوی نجوای قهرمان بدر را ... گوش کن ببین چه می گوید .... که گمان داشت که با بودن من فاطمه ام/ سرو کارش به شب و غسل و کفن می افتد ... آری چه کسی فکرش را می کرد که علی باشد و فاطمه اش ....

علي

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم .انتظارات ظهور

ثريا

با شما ام نشنيديد؟ جوابم بدهيد تشنگی کشت مرا قطره آبم بدهيد تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد دست کم آب نداديد سرابم بدهيد درد عشق است که جز مرگ ندارد مرهم چوبه دار مهياس طنابم بدهيد خواب تا مرگ کسی گفت فقط يک نفس است قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهيد گفته بوديد که هر جرم عذابی دارد