« يـا أيهــا العزيـــز ... »

مسجد از جمعيت موج ميزد و شيخ بر فراز منبر درس ميداد. گوشه مسجد پيرمرد نشسته بود و به حرفهای شيخ گوش ميداد. با بلند شدن صدای اذان شيخ درس را تعطيل کرد و از منبر فرود آمد. محمد بن اسحاق را گوشه مسجد ديد... طرفش رفت. محمد به زحمت بلند شد. شيخ او را در آغوش گرفت و بوسيد.

     - محمد برايت خبری دارم. ميدانم که خوشحال ميشوی. تو مثل پدرت اسحاق يک عمر انتظار کشيده ای.

     - خبری از صاحب الامر داری ؟

     - بيشتر از خبر ، نامه دارم...

     - نامه ! بعد از اينهمه سال ؟

     - آری... اين اولين بار بعد از مرگ محمد بن علی سمری است که صاحب الامر نامه ای نوشته اند.

     - هشتاد سال انتظار... زمان کمی نيست. ولی شيخ ميدانی که لايق ترين مردم زمانه ای برای اينکه بعد از اين همه سال آقا برايت نامه بنويسد... بخوان... برايم بخوان. چشمان من ديگر سوی خواندن ندارند.

شيخ دست در جيب کرد و نامه را بيرون آورد.

     - اين نامه به املاء صاحب الامر و خط يکی از افراد مورد اطمينان نوشته شده. اين نامه را از حوالی حجاز برايم آورده اند. فکر ميکنم حضرت آنجا سکونت دارد. آقا به من دستور داده که اين نامه را کاملاْ از مردم پنهان کنم و فقط از روی آن برای افراد مورد اطمينان بنويسم يا آن را شفاهی بخوانم. فکر کردم تو را هم باخبر کنم خوشحال ميشوی. تو از دوستان مورد اعتماد ما هستی و پدرت هم از دوستان ما بود و با محبت صاحب الامر از دنيا رفت و با حسرت ديدار او و پدر بزرگت هم که به دست سربازان متوکل به شهادت رسيد.

چشمان محمد بن اسحاق پر از اشک شد.

     - من به حسرت يک نامه يا ديدار به پيری رسيدم.

     - نامه مفصل است اما آنچه که تو را دلشاد ميکند اين بخش آن است:

     - ما از رسيدگی و سرپرستی شما کوتاهی و اهمال نکرده و ياد شما را از خاطر نبرده ايم ، که اگر جز اين بود دشواريها و مصيبتها بر شما فرود می آمد و دشمنان شما را ريشه کن ميکردند. تقوای خدا پيشه کنيد و ما را ياری دهيد تا از فتنه ای که به شما روی آورده شما را نجات دهيم.

پيرمرد خم شد تا نامه را که در دست شيخ بود ببوسد. شيخ نام را جلو برد. محمد آن را بر چشمانش گذاشت و بوسيد. نماز را که به امامت « شيخ مفيد » خواند از مسجد بيرون آمد. يکراست خودش را به قبرستان بغداد رساند. کنار قبر اسحاق و حليمه ، پدر و مادرش ، نشست. از روز مرگ علی بن محمد سمری ، روزی که او بدنيا آمده بود ، هشتاد سال ميگذشت. روزی که پدرش هميشه از آن به تلخی ياد ميکرد.

عصايش را تکيه گاه قامت خميده اش کرد و به زحمت کنار قبرها نشست. دستش را روی قبر پدر گذاشت:

     - کاش زنده بودی و آنچه امروز من شنيدم تو هم می شنيدی. سالهای طولانی است که شيخ مفيد نه همچون علی بن محمد و حسين بن روح و محمد بن عثمان بن سعيد ، اما حلقه اتصال مردم با امام زمان شده است... اما آنچه امروز از او شنيدم تا بحال نشنيده بودم... پدر از آن روزها که تو نگران بودی سالها ميگذرد. صاحب ما ، ما را فراموش نمی کند...

پيرمرد سرش را روی سنگ قبر پدر گذاشت و آنچه از شيخ شنيده بود آرام برای پدر زمزمه کرد:

     - ما از رسيدگی و سرپرستی شما کوتاهی و اهمال نکرده و ياد شما را از خاطر نبرده ايم ، که اگر جز اين بود دشواريها و مصيبتها بر شما فرود می آمد و دشمنان...

صدايی توجه پيرمرد را جلب کرد:

     - پدر بزرگ...

سر بلند کرد. نوه جوانش اسماعيل بود که به طرفش می آمد. اسماعيل نگاهی به چشمان اشک آلود پدر بزرگ انداخت:

     - چرا گريه کرده ايد؟

     - من؟ من گريه نکرده ام.

اسماعيل خنديد:

     - چرا... صورتتان خيس است. پدر بزرگ شما هر وقت سر قبر پدر و مادرتان می آييد گريه ميکنيد...

پيرمرد اهی کشيد؛ اسماعيل کمک کرد تا پدر بزرگ از جا بلند شود ؛ خاک لباس سفيد و بلند او را پاک کرد و آرام به راه افتادند.

محمد زمزمه کرد : پدرم تمام عمر انتظار کشيد و با انتظار مرد... من هم با انتظار می ميرم... پدرتو هم...

اسماعيل سر بلند کرد. دست چروکيده پدر بزرگ را نوازش کرد و گفت:

     - من نمی خواهم با انتظار بميرم... من بايد او را ببينم...

     - ديدن تو کافی نيست. دعا کن بيايد تا همه او را ببينند...

 

برگزيده ای از کتاب لايق عشق (نوشته مریم ضمانتی يار)

 

يا مهدی...  يا مهدی...  يا مهدی...  يا مهدی

 

يا قائم آل محمد !

يا صاحب الزمان !

ما تنها به عشق آمدن توست که زنده ايم

 

ادرکنــا....  ادرکنــا....  ادرکنــا....  ادرکنــا

/ 14 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرگس

سلام ... قبل هر چيز اين منتظر که جلوی نظرات نوشتی آدم رو از نوشتن منصرف می کنه ما کجا منتظر آقامون کجا ... قلم از دستانتان نيفتد که خوب راهی را بر گزيده ايد ...حق يارتان ... سری هم به ما بزنيد

ایمان

سلام عليکم . خاک پای شيعيان و منتظران آقا توتيای چشمم . خيلی لطف کرديد که تشريف آورديد . بسيار زيبا بود و قابل تامل . خدايا مگذار در انتظار او ... . اللهم ارنی الطلعة ارشيدة والغرة الحميدة . التماس دعا

مشكات

دست من گير كه اين دست همان است كه من.....بارها از غم هجران تو بر سر زده ام....يابن الحسن عجل علي ظهورك...نوِّرِالارض والسماءَ بنورك

مشكات

يابن الحسن عجّل علي ظهورك.....نّورالارض واسّماء بنورك

خاکسار آستان علی

سلام عليکم. کاش چند نفر منتظر مثل محمد بن اسحاق داشتیم... // بله همينطور است که در کامنتتان اشاره کرده بوديد. مضافآ اينکه٬ ظلمات انکار ولايت اهل بيت (ع) آن نيست که کسی اگر گرفتار آن باشد اميد به نجات داشته باشد. ما هم بدنبال براه آوردن اين برادران که از بی برادری به آنها می گوييم برادر (!) نيستيم. اگر سطری به معلومات يک بچه شيعه در اين وبلاگ برای دفاع از حریم ولایت اهل بیت در برخورد با شبهات اضافه شده باشد کافی است. // يا علي

بشری

عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده ... باز گردد يا بماند، چيست فرمان شما ؟ ... گس به دور نرگس ات طرفی نبست از عافیت .. به که نفروشد مستوری به مستان شما ؟

بوتيك

سلام راهت پاينده باد مو فق باشی غزيز

سیدرضا صباحنا

سلام عليکم ؛ حلول ماه مبارک رمضان بر ميهمانان ضيافت الله گرامی باد . اشهد ان عليا ولی الله

نشسته به راه

سلام منتظر عزيز .... خالی از تصوير مهتابم بي تو .... تشنه يک جرعه آبم بي تو .... به در آ ای خورشيد بيداری ها .... که به شب های غفلت خوابم بي تو .... التماس دعا .... يا مهدی منتظر