« اسب سپید »

باید، زنگار از قلب ها زدود
باید طلسم ترس،
در سینه ها شکست
پندار ها، باطل است
آنسوی مرغزار
اسبی سپید
منتظر است
چابک سواری می خواهد
مردِ مرد
مردِ مردانِ مرد
گردی دلیر
با خنجری، یا شمشیر
با کمانی، در چله، تیر 
به خونخواهی
شیرانِ شیر
بر شب بتازد
خود را نبازد
یک شیهه تا سحر
راهی نمانده است
در پس این سیاهی
صبح است، صبح
باید شب را شکافت
پندار را درید
باید رسید!
اسب سپید،
منتظر است
تو را می خواند
ای مردِ مرد؛
ای شیر مرد؛
یال از بحر تو افشان کرده
به چه می اندیشی ؟
شب رفتنی است!
صدای سم اش
همه را بیدار می کند
و تو بر خورشید
بوسه خواهی زد

دکتر مهدی خزعلی (باران)

/ 1 نظر / 20 بازدید
دکتر مهدی خزعلی

با سلام؛ از وبلاگ زیبای شما لذت بردم، خصوصاً سرود حماسی آن، و با نام حضرت حجت گریستم، او خواهد آمد، چقدر بگوییم هل الیک یابن احمد سبیل فتلقی؟